
از “هانکه”ی اطریشی بهمراه “لارس فون تریر” دانمارکی می توان به عنوان نوابغ سینمای مولف و خلاف جریان اروپا در 2 دهه اخیر یاد کرد. هر 2 استاد مسلم سینما دارای اصول و قواعد محکمی در باب سینما و ساختار آن هستند و بشدت با “جریان سینمای روز” که پیشتاز آن “سبک فیلم سازی هالیوودی” است، مخالفند.
هر دوی آنها هالیوود را به سوء استفاده از مسئله سکس(جنسیت) و خشونت در سینمایش برای کسب سود و منفعت متهم کرده و کارگردانان این نوع سینما را از جرگه فیلم سازی حقیقی جدا می دانند. امثال “فون تریر” و ” هانکه” اعتقادی به جلوه های ویژه در فیلم هایشان ندارند و آن را رنگی مصنوعی بر ضعف فیلمساز از خلق اثر هنری دانسته و قدرت کارگردان را در باورمند کردن تماشاگر با استفاده از قدرت خلاقیت عوامل سازنده فیلم می دانند(مخصوصا لارس فون تریر با ابداع سبک سینمایی Dogma).
“میشائیل هانکه” کارگردان شهیر اطریشی دارای تحصیلات آکادمیک در زمینه فلسفه و روان شناسی است و بشدت به جامعه شناسی و تا حدودی سیاست علاقمند است . در حقیقت فیلم هایش آیینه ای از نگاه او به جامعه با استفاده از علائق اش است. فیلم های هانکه دارای هیچگونه جذابیتی برای مخاطب عام و سنتی نیست و مخاطب را از خودش دفع می کند. “هانکه” هیچ علاقه ای به دسته بندی های ژانر ندارد و ژانر را ابزاری در دست کارگردان میداند که می تواند در موقع لزوم از آن بهره گیرد. بسیاری از “هانکه” به عنوان روان شناس ترین کارگردان حال حاضر نام می برند و قدرت فوق العاده هانکه را در بازی با ذهن بیننده را می ستایند. او ذهن بیننده را همچون Puppet Master در دست دارد و گویی هرکاری که بخواهد با آن می کند.
فیلم Funny Games(بازی های خنده دار) به نویسندگی و کارگردانی “میشاییل هانکه” را میتوان به عنوان غیر متعارف ترین فیلم در حوزه ی “خشونت و دلهره” و البته Repulsive ترین نوع آن بشمار آورد.(بشخصه نمونه ی مشابهی در تاریخ سینما سراغ ندارم).
“هانکه” در “بازی های خنده دار” بسراغ “خشونت” رفته که از مضامین مورد علاقه اش است. در تمام فیلم هایش این خشونت نامتعارف را می شود حس کرد : در “معلم پیانو” ، “زمانه گرگ” و حتی “مخفی”.
در Funny Games همه چیز هم بازی(Game)است و هم تفریح(Fun). منتها با یک تفاوت، که در اینجا هانکه 2 مولفه ی “بازی” و “تفریح” را از منظر 2 قاتل حرفه ای می بیند و بیننده فقط یک ناظر است!. بر خلاف فیلمهای تجاری و مضمحل هالیوودی که پر است از صحنه های Killing و Bloodshed، اینبار “استاد” فیلمی بدون نمایش مستقیم خشونت ساخته که بیانگر اوج نبوغ این استاد مسلم سینماست.
فیلم “هانکه” بر خلاف فیلمی همچونIrreversible (2003)که تنها هدفش نمایش طولانی صحنه های خشونت و تجاوز برای جلب توجه ذهن تماشاگر است، می خواد با تفسیر بیمارگونه 2 قاتل از تفریح و بازی در قالب خشونت، مخاطب را میخ کوب کند. اینجا دیگر “نمایش خشونت” مطرح نیست بلکه تقابل ذهنی بیننده و 2 شخصیت آدم کش فیلم، و این که براستی در هزارتوی ذهنشان چه می گذرد، مطرح است.
در همان شروع فیلم،مسئله “بازی” را به عینه مشاهده می کنیم(بازی کردن با موزیک ها در ضبط ماشین) اما چندان برایمان “Funny” نیست چون بازی آنها برایمان چندان جزابیتی ندارد. به عبارتی شاید از مولفه های یک “بازی” یعنی “برد و باخت” ، “ریسک” ، “قواعد بازی” ، “قابل پیشبینی نبودن” خبری نیست.
جالب است که در ابتدای ورود به خانه، تمامی لوکیشن های خانه (که بعدا عرصه بازی اصلی می شود) توسط سگ نگهبان Scan میشود. زیبایی کار، تاکید “هانکه” بر بی توجی اعضای خانه به سگ (که نماد نگهباتی حیطه زندگی آنهاست)است. که تمامی اعضای خانواده به نوعی از دستش کلافه شدند و مرتب او را از خود می رانند(سگ را با خود جایی نمی برند و غذا هم به او نمی دهند، چون از هجوم سگ به یخچال پس از بازگشت این مسئله کاملا پیداست. به غذا دادن “آنا” هم به سگ دقت کنید).
کلید کار جایی است که “آنا” با اشاره به سگ به “پل” و “پیتر” می گوید : “اون(سگ) فقط می خواد یخورده بازی کنه”. اعضای خانواده دوست ندارند با سگ بازی کنند. “آنا” به نوعی “سگ” را از “بازی” خارج می کند و این برایشان گران تمام می شود. تاکید هانکه به کاردهای آشپزخانه هم جالب است زمانی که “آنا” مشغول بریدن یک تکه گوشت با چاقو است، فرزندش برای راه اندازی قایق درخواست یک چاقوی تیز را می کند.(توجه می کنید که “استاد” چه راحت استعاره درست می کنه!).
تاکید بر “بازی” در تمام سکانس های فیلم کاملا مشهود است. در تمامی سکانس های فیلم آثار بازی دیده می شود. “چوب گلف”وسیله قتاله است. حضور توپ (که اصولا نماد هر بازی است) بازهم بر وجه “بازی” سکانس ها صحه می گذارد.(“آنا” برای کمک آوردن از بین کفش ها “کفش ورزشی” بر میدارد). اسامی که “پل” و “پیتر” روی هم می گذارند شخصیت های کارتونی هستند. ظاهر و قیافه ی هردوشان به همه چیز می خورد غیر از قاتلانی حرفه ای(که این هنرمندی هانکه را در تیپ سازی می رساند). در حقیقت “پل” و “پیتر” فقط می خواهند بازی کنند. هرچند بازیشان منزجر کننده است.
اعضای خانواده یکی پس از دیگری می میرند چون “قواعد بازی” را بلد نیستند. “پل” و “پیتر” نه دزد هستند و نه چندان از “کشتن” لذت می برند بلکه دیگران را بخاطر اینکه فقط قواعد بازی را بلد نیستند و اشتباه می کنند را از بازی خارج می کنند. بهمین سادگی!. آنها می دانند “دیگران” قاعده ی این نوع “بازی خاص”را یاد نمی گیرند و دچار اشتباه می شوند، برای همین هم از قبل می دانند که بازیگران بزودی از بازی خارج می شوند(پیش بینی کشته شدن در ساعت 9 صبح). جالب اینجاست که “پیتر و پل” از وسائل زندگی قربانیانشان هم برای بازی با خود قربانی ها استفاده می کنند(بارانی های زرد، ماشین، قایق تفریحی، وسایل گلف و …). در حقیقت اشیا وقتی وارد “بازی” نیستند اهمیتی ندارند، ولی به محض اینکه وارد “بازی” می شوند دارای نقش اساسی می شوند.
یکی از آثار نبوغ “استاد” را در فیلمسازی در سکانس مربوط به کشته شدن پسر خانواده می بینیم که دوربین (یا بهتر بگوییم چشم بیننده) برای 10 دقیقه در گوشه ای تقریبا ساکن می ماند و نظاره گر فاجعه می ماند. در حقیقت خود دوربین هم مبهوت صحنه هست و انگار خودش هم یکی از قربانیان است که در گوشه ای اسیر شده و فقط می تواند با تکان دادن سرش(حرکت عرضی دوربین) صحنه را ببیند و کاری از دستش بر نمی آید.(همزاد پنداری بیننده با قربانیان و تاکید بر استیصال بیننده)
پاشیدن خون برروی صفحه تلویزیون و برنامه های خشونت بار آن، بخوبی نشاندهنده آن است که هر روز شاهد خشونت هستیم اما چون این خشونت بصورت حاشیه ای در یک متن است، چندان وارد بازی های زندگی ما نمیشود، حال آنکه استاد هانکه “بازی توام با خشونت” را بگونه ای با “خشونت توام با بازی” جابجا کرده که باعث شده ما اینچنین منقلب شویم. وقتی در بازی هایمان خشونت را جزوی از قاعده بازی می دانیم آیا می شود روزی “خشونت” خود ما را به “بازی” گیرد؟.
اما اوج کار “استاد هانکه” (که بقول دوستی استاد هم برای او کم است) و در صحنه ای است که “آنا” “پیتر” را می کشد اما “پل” بلافاصله با استفاده از Remote Control زمان را به عقب برمیگرداند. (به نظر این حقیر این سکانس از فیلم به تنهایی با 1000 فیلم برابر است!). اینجا جائیست که پول های هالیوودی “نبوغ” ساختش را ندارند!،چون این نبوغ را با پولهای خالیوودی! نمی شود بوجود آورد. “استاد” اینجا ثابت می کند که روان مخاطبش را بخوبی می شناسد. او می داند که مخاطب خود را آماده کرده تا بلاخره در پایان فیلم (مثل تمامی فیلم های کلیشه ای خشونت بار) قاتلان به سزای اعمالشان برسند، اما با “عقب کشیدن زمان” به مخاطب می فهماند که خود عوامل سازنده هم جزئی از “بازی” هستند و مخاطب نباید به آنان دل ببند! چون کاری از دست آنان ساخته نیست (تاکید بر این را بر چشمک زدن های “پل” به دوربین میتوان دید).در حقیقت این اوج روان شناسی هانکه است.
“چاقوی به جا مانده در قایق” هم آخرین تیر امید بیننده است که خطا میرود، انگار “هانکه” سرش را جلوی دوربین می آورد و فریاد می زند که اینبار هم رودست خوردی! من که بهت گفته بودم!. حتمی و جبری بودن مسئله “محکوم به مرگ بودن قربانیان” خود تاکید دیگری بر وجود دائمی “خشونت” در بازی های زندگی دارد.
تنها چیزی که برای 2 قاتل مطرح نمی شود کشتن است، هدف آنها بازی است.برای همین هم هست که پس از کشتن “آنا” اصلا صحبتی درباره ی آنچه گذشته نمی کنند. طعنه های “هانکه” در قالب دیالوگ های بین “پل و پیتر” در قایق درباره ادغام “واقعیت” و “تخیل” نشاندهنده نبودن مرز مشخص بین ایندوست که در حال هر دو می توانند جزئی از “بازی” شوند. در بازی هایمان از “تخیل” برای “دستکاری” واقعیت ها استفاده می کنیم. حال این “دستکاری”، میتواند بامزه باشد یا بسیار تلخ.
زمان بازی(کشته شدن) 2 خانواده، یکی “گذشته” و دیگری “حال”(که ما شاهدش بودیم) و شروع بازی خانواده بعدی در “آینده” تاکیدی بسیار زیبا بر تمام نشدن “بازی” است. بازی ادامه دارد و مرتب بازیگران جدیدی وارد آن می شوند. آیا می توانند آن را با موفقیت به اتمام برسانند یا آنها هم Game over میشوند؟.
اما Funny Games یک “بازنده” بیش ندارد و اون هم همان بیننده است که در مقابل هانکهknock down میشود. بیخود نیست “هانکه” همیشه می گوید : “دیدن فیلم هایم سخت تر از ساختنشان است!”
استاد در مصاحبه ای می گوید :” من عموماً دوست ندارم از موضوعاتی که خیلی واضح می شود درباره آنها بحث کرد، صحبت کنم. به جای پاسخ دادن به سوال ها دوست دارم سوال های تازه ای بپرسم. دوست دارم تماشاگر جواب سوال ها را خودش پیدا کند. اگر من جواب سوال ها را بدهم، راه او را سد کرده ام. راستش را بخواهید من هم نمی توانم ادعا کنم که چه کاری را برای چه هدفی انجام داده ام”.
مژده اینکه فیلم جدیدی از میشائیل هانکه با بازی Tim Roth و Naomi Watts در ادامه “بازیهای خنده دار” در راه است.